بـپـیـچــان
خــدا را بـپـیـچــان
و ب تخـمـی تـریــن وضـع مـمـکـن
چـشمـانــم را هـرزه شــو . . .
همیشه دوست داشت موهامو گیس بزنه گردنم درد می گرفت ولی دلم نمی یومد دلشو بشکنم !
خیلی وقتا رو شیطنتهای بی حدو مرزم سرپوش میذاشت تا جناب پدر توبیخ نکنه منو !
خیلی وقتا ٬ خیلی خیلی وقتا کمکم کرده بود تا ب خواست های ب قول خودش غیر معقول
و متضادم برسم ! واین رسیدن ب اون حس جوونی دوباره میداد ٬ خودشو در من می دید!
خیلی وقتا چه سادگی غریبی داشت ! اونقدر غریب که دلم دردش می یومد !
در سـردابـه ی مـغـزم
خـشخـاش بـکاریـد
جـرم سنـگینـی سـت
هـوشـیـاری . . .
اینجا باران می بارد ( برف نیست ) مست شده ام ! ی حسایی لذتش از ی شب دونفره
سکر آورتر! و دردش از زائیدن بیشتر . . . همچین تندتند از سرو کولم بالا می رن ! ب این می گن شورش ! نه ؟!
شورشی دم دمی مزاج با ملایمت و گاها سختی لحن که ریتم خلسه آوری رو پیدا کرده !
یعنی با ی خونسردی کامل و بای منطق ازپیش تعیین شده ( شایدم نشده )
خیلی چیزا فقط از ی پنجره دیده می شن ! مث خوانش ی شعر یا شاعر اون شعر ! مث این تیکه :
موسیقی مکرر دلشوره های من
دارد ب شکل شعر ب من خیره می شود ! ( کاش این دو سطر مال او بودند )
الان من تو خوانشِ شاعرش ( خودم ) گیر کردم ! یعنی همچین این سوزنش گیر کرده
کـه کــه کـــه همون کــــــه . . . !
( یعنی دقیقا همون کاری که نامجو میگه آی گلادیاتورها " اَ رس" و "جَرس " رو فلان کنین )
√ اینجا برف می بارد ( ب گمانم )
√ چقدر سخته زیر سایه ی پررنگ یکی دیگه بودن !
چقدرتحمل ناپذیر که ب اعتبار و آوازه ی یکی دیگه تورو آدم فرض کردن ! و چقدر درد آوره
که اصلا جرات و جربزه اینکه بگی من در توانم نیست رو نداشته باشی !
ی بـنـده خـدا :
بـدجـور نـیــامـدی ٬ دلـم مُـرد گُلــم
دلشوره گرفت و خسته پـژمرد گُلــم
امــا خـودمـانیـم ٬ چـه بـاران بـدی !
بد شد که قرارمان بهم خورد گُلــم
مــن :
آخر چه کسی دل تو را بُرد خُـلـم ؟
ایـن جـور بـلا ب سـرت آورد خـُلـم !
وقتی هوا بَدَست جایی نرو خُب
حتـی ! اگـر مـادرت مـُرد ، خـُلـم ![]()
